در خود خزیده بودم تو بیخبر رسیدی
مهدی رسولیپسندیدن32
بازدید1.2K
در خود خزیده بودم، تو بیخبر رسیدی من خواب مانده بودم، وقت سحر رسیدی حتی صدای پایت من را نکرد بیدار من منتظر نبودم، تو از سفر رسیدی تو در زدی ولی باز نشنید گوشم انگار تو باز هم به دادِ این کور و کَر رسیدی ای ماه روز خیلیم، خشکیده بود چشمم اما به جای من تو با چشم تَر رسیدی دیدی فرار کردم، دیدی گریز پایم هم بیشتر دویدی، هم بیشتر رسیدی من در گناه بودم، نزدیک چاه بودم میخواستی نیفتم، آسیمهسر رسیدی دست مرا گرفتی، در روضهام نشاندی هم روضهخوان شدی و هم خونجگر رسیدی هر روز وقت افطار، هر روز مثل هر بار رفتی کنار گودال، از تن به سر رسیدی لبتشنه بود ارباب، ای روضهخوان بیتاب بردار با خودت آب، فردا اگر رسیدی * * * * همه منتظرن مادرش برسه کاش صدای برادر به خواهرش برسه