داغ ابرویت مرا سمت مصلی میکشد
علی نجفیپسندیدن4
بازدید1.6K
داغِ ابرویت مرا سمت مصلّی میکشد اشک چشمان تو را مانند دریا میکشد از خجالت آب گشتی تا که دیدی دختری عکس مَشکی را به روی خاکِ صحرا میکشد ماه جایش آسمان است، علتش این است اگر آسمان دارد تو را بالا و بالا میکشد یک عمود آهنی آمد سرت پاشیده شد نالهات اُمُّالبنین را دارد اینجا میکشد تا رسیدم پیش تو دیدم که یک دستِ کبود یک به یک از پیکر تو تیرها را میکشد راستی عباس سینه و پهلوی تو بوی مدینه میدهد میکشی درد عجیبی رو که زهرا میکشد عباس رفتی و چشمانِ هرزه روی زینب باز شد نانجیبی بیحیایی را به معنا میکشد تو نباشی دخترانم را اَرازل میزنند ******* راهزنهایی که دور پیکرت حلقه زدند کارشان در علقمه دارد به دعوا میرسد بین یک دشت تنت ریخته صاحب علَمم صحنهی قتلگهات علقمه نه دریا شد