خون به دل دارم چنان بازوی تو
علی اکبر زادفرجپسندیدن5
بازدید200+
خون به دل دارم چنان بازوی تو دردم و بنشسته در پهلوی تو تا ابد مجروح زخم کاریام وایِ من از این امانتداریام ... برد در شب تا نبیند بی نقاب ماه نورانیتر از خود، آفتاب برد در شب پیکری همرنگِ شب ... زن غسّاله چه میدید که با خود میگفت مادرت کاش به جای تو پسر میآورد ... صد پسر در خون بغلتد، گم نگردد دختری