نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

خورشید بستری شده و در برابرش مهتاب آمده است، کنارش دو اخترش آن دلربا نسیم که رد شد ز کوی عشق جانها فدای بغض نفسهای آخرش هم دخترش نداشت توان فراق را هم او نداشت طاقت هجران دخترش با زهر غربت، احمد مکّی شهید شد بین صحابهای که نبودند یاورش گفتند صادق است ولی در وصیّتش آه از وصیّتش که نکردند باورش آنها که ظاهراً دم از اسلام میزدند بستند تهمت هذیان بر پیمبرش گفتند: باغبان که از این باغ، پا کشید آتش میآوریم به دامان نوبرش دور و برش تمام ملائک گریستند وقتی سپرد فاطمهاش را به حیدرش کشتی مصطفی که به پهلوی خود نشست لولای در نشست به پهلوی دخترش میسوخت در؛ ملائکه بر سینه میزدند حوریّه هم گرفت نوک میخ بر پرش در بین آن غلاف به دست کسی بلند با خنده گفت: علی به زمین خورد آخرش
هنوز نظری ثبت نشده