خواست با دستش ببندد پلک اکبر را، نشد
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن0
بازدید1.2K
خواست با دستش ببندد پلکِ اکبر را نشد خواست تا با گریه شویَد پلکِ دیگر را نشد رویِ زانو چار دست و پا رسیده بر سرش خواست زینب نشنود لبخندِ لشگر را نشد گفت بابایی بگو اما فقط یک با شنید هرچه میکوشید گوید حرفِ آخر را نشد با دو انگشتش میانِ حَلق دنبال چه است خواست تا بیرون کِشَد یک تکه خنجر را نشُد خواست زینب تا که بردارد حسینش را نشد خواست بابا هم کِشَد تا خیمه خواهر را نشد غیرتیاش کرد شاید چشمها را وا کند هِی نشان میداد خاکِ رویِ معجر را نشد خواست بردارد از این پاشیده در آغوشِ خویش دست را پا را نشد تن را نشد سر را نشد (بالای نعش تو پسرم میخورم زمین آتش گرفته این جگرم میخورم زمین مویم سپید گشته چنین قد کشیدهای حق دارم ای پسرم پدرم میخورم زمین دست خودم نبود که با زانو آمدم پیچیده درد در کمرم میخورم زمین امروز روز جشن زمین خوردن من است کف میزنند دور و برم میخورم زمین با پهلوی شکسته تو زنده میشود داغ مدینه درنظرم میخورم زمین با هر تکان تنِ تو زهم باز میشود جسم تو را چگونه برم میخورم زمین) (دلی که بیقراره تو آسمون کربلا، پر در میاره گاهی میره تو میدون میبینه یه بابایی پریشون کنار گل پرپرش، اکبرش زمین گیره دیگه از زندگی سیره داره از غُصه میمیره صدا میزنه: جوانان بنی هاشم بیایید علی را بردر خیمه رسانید خدا داند که من طاقت ندارم علی را بردر خیمه رسانم)