حیدر که بود زینت تسبیح عبادتش
حمید دادوندیپسندیدن0
بازدید42
حیدر که بود زینت تسبیح عبادتش زینب ز عرش آمده گردیده زینتش زینب چه زینبی که شده در طفولیت آغوش پنج حجت حق مهد عصمتش زینب چه زینبی ز زمان خردسالی خواندند صابرین جبل استقامتش جبریل خاکبوس اتاق جلالتش روحالقدس ملازم روح قداستش جایی برای عالم دیگر نمانده است آنجا که هست زینب و علم و فقاهتش عمه انتِ عالمه غیر معلمه و مفهمه غیر مفهمه. جایی برای عالم دیگر نمانده است آنجا که هست زینب و علم و فقاهتش هر جا سخن به یاد حسین است لاجرم آید کلام زینب و عشق و محبتش چشمی به سمت سایه او هم نرفته است سوگند میخورم به حیا و نجابتش زیبا سروده شاعر دلدادهای که گفت زینب عفیفهای است که در راه عصمتش عباس میدهد نخ معجر نمیدهد جز مصطفی که نام علی بیوضو نگفت تفسیر نام او احدی بیوضو... تفسیر نام او احدی مو به مو نگفت تفصیل شأن زینب کبری نگفتنیست چون عارفی که قصه راز مگو نگفت از چهارسالگی غم زینب شروع شد دنیا به جز حدیث جدایی به او نگفت میخواست از حکایت محسن کند سوال آمد میان حنجره بغض گلو نگفت مادر دلیل روی کبودت چه بوده است هر قدر کرد دخترکش پرسوجو نگفت مادر دلیل روی کبودت چه بوده است هر قدر کرد دخترکش پرسوجو نگفت مادر دلش گرفت و زبان باز کرد و گفت میزد مرا مغیره و یک تن به او نگفت زن را کسی مقابل شوهر نمیزند مادر کسی مقابل دختر... وقتی سخن ز گرمی فردای محشر است زینب به فرق فاطمیون سایهگستر است او ابر رحمت است به دریای کربلا ماییم قطرهای که به دریا شناور است در ماجرای زندگی زینب و حسین یک روح عاشقانه ولی در دو پیکر است رحمت به روح شاعر دلخستهای که گفت ابیات ناب را که چنان درّ و گوهر است احکام ارث در همهجا چون بیان شود سهمی ز خواهر است و دو سهم از برادر است این امتیاز درخور زینب بود که او میراث عشق را به برادر برابر است رحمت به روح شاعر دلخستهای که گفت ابیات ناب را که چنان درّ و گوهر است احکام ارث در همهجا چون بیان شود سهمی ز خواهر است و دو سهم از برادر است این امتیاز درخور زینب بود که او میراث عشق را به برادر برابر است جانها فدای زینب و قلب صبور او از صبر و از غریبی او دیدهها تر است زینب چه دید روز دهم بین قتلگاه کز گفتن و شنیدن آن قلب مضطر است آن حنجری که بوسه بر آن داد مصطفی حالا نشان بوسه شمشیر و خنجر است آن سینهای که مخزن اسرار عشق بود دردا که زیر چکمه... زینب چه دید؟ دید به صحرا قدمقدم افتاده است جسم عزیزان قلمقلم زینب چه دید؟ دید به دامان خون و خاک هم جسم سر بریده و هم جسم چاکچاک حسین... جسم تو از عشق... جسم تو از عشق مگر ساختند کینهمه جان در ره تو باختند آنچه تو کردی به صف کربلا کرده مخلوق بود یا خدا؟ آنهمه خون دیدن و چون گل شدن دشت خزان دیدن و بلبل شدن دیدن خورشید ز پی از قفا راست ستادن چو فلک روی پا جان تو گلخانه عشق و بلاست جای چنان چون تو زنی کربلاست