نصب اپلیکیشن نوا
تصویر حاج علی کرمی - حوادثی است که قلب مدینه می‌لرزد

حوادثی است که قلب مدینه می‌لرزد

[ حاج علی کرمی ]
حوادثی است که قلب مدینه می‌لرزد
مدینه چون دل امت، به سینه می‌لرزد

نبی به خون دل خویش چهره می‌شوید
درون خانه‌ی دربسته، با علی گوید

که یا علی بنشین با تو راز دارم من
به سینه، شعله‌ی سوز و گداز دارم من

پس از رسول، مقامت ز کینه غصب شود
فراز منبر من، دشمن تو نصب شود

دوباره گفت پس از من، که ای امام مبین
شوی به شهر مدینه، غریب و خانه نشین

جواب داد علی من به صبر می‌کوشم
به حفظ دین خود این حام زهر می‌نوشم

رسول گفت چو کردی تحمل آنهمه را
به پیش چشم تو سیلی زنند فاطمه را

اگرچه بود وجودش پر از شراره‌ی خشم
به روی فاطمه چشمی گشود و گفت به چشم

یکی نگفت اگر میزنی زهرا را
به جای دست، ببندید چشم مولا را

یکی نگفت که دیگر غلاف لازم نیست
که کشت میخ در خانه مادر ما را

میخ در داغ شد و مادر ما زخمی شد
در همین فاصله هم کنده شد از لولا در

ان چنان با لگدی باز شد آن در که همه
فکر کردند که دیوار یکی شد با در

رد شدند انهمه نامرد از آن در با پا
تا که افتاد به روی بدن زهرا در

حق داره بیفته از این درد سنگین
از رو در گذشتند چهل نامرد سنگین

افتاد و پا می‌کوبیدند رو در یه بند
بی اجازه با بگو بخن
 از زیر دری که سوخته بود
فضه بیا کن مادر و بلند

ای وای از اون لحظه‌ای که علی رسید
زندگیشو روی خاک می‌دید
تنها کاری که تونست کنه
عباشو روی زنش کشید

به سخنی امدم سویش، عبا انداختم رویش
بیند کس به روی خاک یار هیجده سالم

ندا آمد ز زیر در، کجایی فاتح خیبر
دو چشمت روشن ای چشم خدا کردند پامالم
همه این صحنه را دیدند، جای گریه خندیدند

من نمی‌دانم چه شد، گویند در چشم علی
سیل دشمن بود پیدا، فاطمه پیدا نبود

همه این صحنه را دیدند جای گریه خندیدند
صدای خنده بالا رفت، چون دیدند می‌نالد

منم دور و بر چشمش، چه امد بر سر چشمم
نمی‌بیند مرا با دست می‌گردد به دنبالم

آه ای راه بر صدیقه‌ی کبری گرفت
بی‌مروت دست را بالا گرفت

بس که سنگین بود دست آن دمی
قدرت بینایی از زهرا گرفت

ای مادرم در وسط کوچه نمی‌دید مرا
پیش او بودم و می‌گفت کجایی حسنم

مادرم گفت حسن جان تو بگو خانه کجاست

با همان چادری که خاکی بود
گونه‌های مرا نوازش کرد 
از من و اشکهای پر دردم
با صدای گرفته خواهش کرد

اتفاقی که پیش تو افتاد
بین ما مادر و پسر باشد
پدرت غیرتی است دلبندم
بهتر این است بی‌خبر باشد

حرامزاده به مادر دو دست سیلی زد

دست در دست مادرم آن روز
راه را کودکانه می‌رفتم 

به امیدی که دیرتر برسیم 
نم‌نمک سمت خانه می‌رفتم

از صدای شکستن بغضش
چشم دیوارها سیاهی رفت

مادرم راه خانه‌ی خود را
تار می‌دید و اشتباهی رفت

کم سن و سال بودم و پیری به من رسید
نادیده دیده‌ای که بداند چه دیده ام

ناموس مرتضی به کمک احتیاج داشت
فریاد زد حسن کمکم کن خمیده‌ام

یک مرد بی‌حیا به مادر ما حرف زشت زد

کز کرده یه گوشه، رو لبهاش نزن مشت
گوشواره‌ات رو دیدم، تو مشت حسن بود

دردامو به کی بگم روم نمیشه که
اشک ما تموم نمیشه که 
حسینتو آرومش کنم
حسنت آروم نمیشه که

امروز مادرم پر مشید و سی سال است
گریه‌ی بی صدا نداشته‌ام

من غرور شکسته‌ی خود را
سر آن کوچه جاگذاشته‌ام

من که یادم نمی‌رود آن روز
وسط کوچه میزدم فریاد

من یقین داشتم نمی‌افتد بی هوا زجه

همین که تیر رها سد، علی به خود پیچید

حسین

نظرات

0

پس از بررسی نمایش داده می‌شود

هنوز نظری ثبت نشده

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل