حسین جان ای در دلم محبّت تو هست و نیستم
ابوذر بیوکافیپسندیدن0
بازدید500+
حسین جان ای در دلم محبّت تو هست و نیستم هستی تویی، بدونِ تو من هیچ نیستم اشک از تو، آهِ نام تو، آن را تمام عمر هر صبح و شام زمزمه کردم گریستم آخر مگر تو هستیِ من نیستی حسین؟ ... منی که سایهام را مردم کوچه نمیدیدند منی که شش برادر داشتم حالا نظر خوردم