حسین ارام جانم
مصطفی مروانیپسندیدن22
بازدید1.5K
حسین آرام جانم حسین روح و روانم بنال ای دل نوا دارد رقیه به هر دردی دوا دارد رقیه خبر داری موم رفت مثه تو یک نفر از روم رفت سه ساله کودک و ابن اوج عزت مدال مرحبا دارد رقیه ز دست ساربان و زجر و خولی به بابا شکوهها دارد رقیه بیا ای یار پیشانی شکسته که با مهمان صفا دارد رقیه پدر جان کوثرت را میشناسی گل نیلوفرتررا میشناسی نگاهی کن به خال و روزم امشب ببینم دخترت را میشناسی لکنت افتاده میان سخنم میبینی اصلاً انگار که یک پیرزنم میبینی زخمهای تن من میخ دری کم دارد مثل زهرا شده وضع بدنم میبینی گوشوارههامو که بردید، نزنید منو مال یه یتیمو خوردید. نزنید منو قصهی من شد شبیه بیبی فاطمه منو تنها گیر آوردید، نزدید منو برای من تو لباس عزا نیاوردی بغل نمیدهی چون دست و پا نیاوردی نگاه میکنی من را چرا تو مبهوتی منم رقیه پدر جان به جا نیاوردی به گوش تو نرسیده که پهلویم زخم است چرا برای رقیه عصا نیاوردی دیدی چقدر زدند من را در کل سفر زدند من را بابا جلوی رباب عمداً با تیر سه پر زدند من را یک زجر بسم نبود هر جا هفتاد نفر زدند من را دیدند یتیمم و اسیرم دختر و پسر زدند من را آثار عمو نداشتن بود اینقدر اگر زدند من را بین آتیش بودم بدجوری سوخته پیکرم افتادم رو خاکا خاکی شد بابا معجرم تا که دیدن گوشواره دارم نامردای پست حملهور شدن به سمت من دعوا شد سرم حرمله منو با چک میزد به زخمای من نمک میزد اون دنبال یک بهونه بود میگفتم بابا کتک میزد وای از سینهی مضطر من خولی مشت میزد تو سر من موهامو گرفت هی میکشید دست به دست میشد معجر من گم شدم بین راه یک شبی تا زجر من رو دید با عصبانیت یکباره دنبالم دوید بهم گفت سوار اسب شو گفتم تو نامحرمی یهو غضب کرد و بابایی موهامو کشید افتاد با کتک به جون من آخر هم شکست دندون من بابایی ببخش دختر تو میگیره اگه زبون من با چکمه نشست رو برنم هی با مشت میزد تو دهنم فکر کردنم طناب میاره نه زنجیراشو بست به گردنم ای سر در خون خضاب ای لالهی خوش بوی من لطفا از پیشم نرو امشب بمان پهلوی من زانوانت را نیاوردی سرم بی بالش است لااقل بگذار امشب سر روی زانوی من قصد دارم واکنم این پلکهای بسته را کن تماشایم ولی بابا نپرس از موی من سخت است دختر باشی و ماتم ببینی منزل به منزل در اسیری غم ببینی از خواب برخیزیزبه حای ناز بابا گیسوی خود را دست نامحرم ببینی خورده کسی تا خال سیلی دو دستی تا چند ساعت همه را مبهم ببینی عمه نبود امروز میرفتم کنیزی جای تو خالی بود تا ترسم ببینی معجرم و با زحمت گرفتم یه جوری سیلی زد بهم لکنت گرفتم چشمت رو دور دید این زجر نامرد حتی عروسکامو با پا زد و له کرد دختر شاهو که کنیز نمیکنن این مارا رو با یه عزیز نمیکنن اینا که چیزی نیست یکی نگفت یزید سر و که با شراب تمیز نمیکنن شراب میخوردن دیدن که لنگ میزنه پام ادامو درآوردن چشمام اگه میبینی کبوده زیر سر بازار یهوده امون از آزارش طناب به دست شدیم گرفتارش امون از آزارش خراب یشه کوچه و بازارش من ناز پرورده بودم، عذاب ندیده بودم عمه میگفت تا حالا، شراب ندیده بودم سر رو توی بغل رباب ندیده بودم زخمه بال تو اومدیم تا مجلس نامحرما دنبال تو ناموس حرم مستقیم اشاره میکنن به ناموس حرم حسین حسین ... مرغ بال ملکوتم که شکست بال و پرم ریخته دست زمان خاک یتیمی به سرم کفتر جلد سر دوش عمویم بودم حال با حرمله و شمر و سنان همسفرم دست و پا گیر شدم مرحمتی کن ببَرَم که در این قافله با تاول پا دردسرم هر کاری کردن که بمونه اما نشد سر بریدتو نبینه اما نشد حسین