حسن آن است که با قد کمان میآید
مازیار طاولیپسندیدن22
بازدید2.6K
حسن آن است که با قد کمان میآید مادرت را وسط کوچه دودستی بزنند در بهار تو همان وقت خزان میآید تا به امروز از آن کوچه نگفتم به کسی مگر این حادثه آسان به زبان میآید هرکسی اومده بود اومده بود تیغش رو سلاح قتاله کنه نیزه میخورد اما چیزی نمیگفت نا نمونده بود براش ناله کنه جیگرش سوخته بود و آبی میخواست نالههاش نمیرسید اما به گوش شمر خیلی عصبانی شده بود چکمه رو فشار میداد روی گلوش مادرش داد میزد و نگاه میکرد بدنهای کم و مبهم شده رو نتونستن آخرش جدا کنند حسن و حسین درهم شده رو سرمو روی سینهی عموم زدند بعد از اون دیگه تنش رو ندیدم بعد من برای غارت اومدند دیگه عریان شدنش رو ندیدم مثل اینکه بعد من سنان رسید تا که با نیزهای منحورش کنه حالا که شمر ولش نمیکنه عمهام رو کاش یه نفر دورش کنه آتیش به ما نزن اینقده پنجه روی خاک کربلا نزن رو سینه اومدن زیر دست و پاشون انقدر دستوپا نزن دق میکنم حسین دستوپا هم میزنی زهرا رو صدا نزن خنجر نمیبُره هیچ کسی قربونی رو تشنه سر نمیبُره انصافتون کجاست هیچکی انگشتو واسه انگشتر نمیبُره