حالا برای خنده که دیر است گریه کن
حسین سیب سرخیپسندیدن4
بازدید1.1K
حالا برای خنده که دیر است، گریه کن بابا نخواب، موقع شیر است، گریه کن درماندهام میان دوراهی کجا رَوَم؟ چشمم که رفته است سیاهی، کجا رَوَم؟ جانِ رباب، من به همه رو زدم نشد دنبال آب، من به همه رو زدم نشد عمه تو را ز دور نشان میدهد، نخواب هی شانهی رباب تکان میدهد، نخواب با احتیاط زیر سرت را گرفتهام شد وقت بازیات کمرت را گرفتهام همبازی تو ساقهی تیر است، گریه کن بابا نخواب، موقع شیر است، گریه کن افسوس مادرت شب شادی تو ندید چشم رباب موقع دامادیات ندید در خیمه گرم کرده خودش مجلست علی جای نفس بلند شده خِس خِسَت علی تا پشت خیمه کار پدر سر به زیری است تازه زمان دیدن دندان شیری است دیدی که دید حرمله هم ناامیدیام لبخند میزند به محاسن سپیدیام خون تو را به چهره که پاشید، وای من تا خیمه صوت قهقهه پیچید، وای من با این لبی که مثل حصیر است، گریه کن بابا نخواب، موقع شیر است، گریه کن قنداقهات هنوز به بازوست مانده است اما سر تو بند به یک پوست مانده است قنداقهات که بست لبت باز شد علی خندید مادرت چقدر ناز شد علی خشکی زده دهان تو، پیداست نای آن بیرون زده سه شعبهای از لابهلای آن بس کن رباب حرمله بیدار میشود سهمت دوباره خندهی انظار میشود تیری که چشمهای عمو را گرفته است با قطر خویش راه گلو را گرفته است تیری چنان کشید که گفتم کمان شکست تقصیر تیر بود اگر استخوان شکست رویت عجیب مثل کویر است گریه کن بابا نخواب، موقع شیر است، گریه کن رحمی به من بکن، جگرم تیر میکشد بعد از برادرت کمرم تیر میکشد سردرد مادر تو مرا آب کرد و کُشت وقتی به عمه گفت سرم تیر میکشد با پنجه چاله میکنم و خواهرت رسید دارد ز حنجر پسرم تیر میکشد گودال توست کوچک و گودال من عمیق بعد از تو عمه از جگرم تیر میکشد تازه شروع ضجهی ما بعد از این شد اینجا جماعتی همگی دست چین شد با نیزهی بلند زمین شخم میزند دنبال رأس هجدهمین شخم میزند بعد از تو غربتم سندش روی نیزههاست یک شیرخواره با لحدش روی نیزههاست بال و پرت که کنده شد و افتاد بر زمین از نی سرت که کنده شد، افتاد بر زمین بس کن رباب، بس کن رباب، بس کن رباب