نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

آینهها دروغ نمیگن، راستی راستی پیر شدم از خدا مرگمو خواستم حالا که اسیر شدم خیال کردم میریم یه مجلس زنونه نگفتی چندهزار نامحرم بِینمونه مستی اونجا ازم حالِ عمومو، میپرسید خیزرونو یه شرابخوار، رُو لبت میکوبید این مصیبتی که دیدم، خب حال خرابم داره نگفتی تَهِ این قصه، مجلس شرابم داره فردا صبح منو تو باید، تُو کفن بذاری بابا (قبرم و بکَن یه گوشه، راستی دست نداری بابا) ۲
هنوز نظری ثبت نشده