نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

جوانیِ حیدر، علیُ الاکبر... ز درِ کوفه و شام ایستاده به تماشای شَه و شَهزاده شَه روی نعشِ پسر افتاده همه گفتند حسین جان داده حسین... دلتنگی از تو، دلتنگی با تو یعنی شوقِ رفتن از من، تا تو بال پروازه تا دارم دستاتو عشق اینه، یا مُردن یا تو... دورترینم ازت نزدیک ترینی به من ای عشقِ شورانگیز آتیش به جونم بزن حسین...
هنوز نظری ثبت نشده