جوان بودم و داد این پند پیر
حاج علی کرمیپسندیدن23
بازدید1.5K
جوان بودم و داد این پند پیر چه پیری به روشندلی بینظیر که این راه در عمرِ خود پیش گیر در این ره بمان و در این ره بمیر امیری حسینٌ وَنِعمَ الاَمیر به هر کوی و هر بَزم و هر انجمن سرم خاکِ پای حُسین، و حَسن پدر گفته این جمله در گوشِ من که ای نازنین، طفلِ دلبندِ من در این ره بمان و در این ره بمیر امیری حسینٌ وَنِعمَ الاَمیر یابن الشَّبیب، جَدِّ غریبم کفن نداشت یوسف ترین شهیدِ خدا پیراهن نداشت گفتند که ناگزیر جمعت کردند ای سوخته تن چه دیر جمعت کردند آقای تمامی عوالم بودی مردم بین حصیر جمعت کردند بوریا یافته توفیق، که پیچد بر او ورنه در عالَمِ معناست و عالَم کفنش حواسِ پرت من را این سه شب، غرقِ زیارت کن بیا ای ضامنِ آهو، گدایت را ضمانت کن کبوتر زادهام دلواپَسِ گنبد شدم آقا دلواپَسِ گندم شدم آقا شبیه طفل، در بین صحنهایت گم شدم آقا ****** گفتم نزن که بال و پرم درد میکند اما چه زود خواهش من را جواب کرد زجری که من کشیدهام از دستهای زجر عکسی کبود از منِ دردانه قاب کرد دروازهی پر از غمِ ساعات یکطرف مارا یزید واردِ بزمِ شراب کرد ****** خودت شورِ جوانی را به من دادی سرِ پیری دلم را مثلِ کفشِ کهنهای تحویل میگیری ای روضهدارِ ماهِ ماتم تویی بانی طبل و سنج و پرچم امام رضا مارو نگهدار، تا روزِ اولِ محرم