جلد است بین این در و آن در نمیچرخد
حاج علی کرمیپسندیدن41
بازدید11.9K
دلم جلد است و بین این در و آن در نمیچرخد زبانم جز زِ مدح آلِ پیغمبر نمیچرخد اگر یک لحظه از من چشم برداری، چه خواهد شد؟ نه، خون بیاذن تو در بین این پیکر نمیچرخد شما از چهارده تا کعبهی سیّار دنیایید که تا هستید کسی دور کسِ دیگر نمیچرخد تو هستی برکت این سفرههای رزق و روزیها وگرنه زندگی اینهمه نوکر نمیچرخد به لطف بودن اولاد موسی حالمان خوب است بدون مشهد و قم چرخ این کشور نمیچرخد *** چنان پوشیده از نور است این تندیس زیبایی که باشد یک به یک شایستهی القاب زهرایی به دنیایش رضا سوگند، از بس محو او بوده که گردیده جدا از او دگر امیال دنیایی بپرس از حضرت موسی ابن جعفر این کرامت را مگر علم لدُنّ میگفته او را جای لالایی؟ نخوانده نامه را پاسخ بگوید دختر موسی فلک در حیرت است از اینهمه درک و توانایی سواد معجرش آموخت بر شب پرده داری را غبار مرکبش شد توتیای چشم بینایی حضور با شکوهش آبروی اهل ایران شد حیا و غیرت ما ثبت شد در چرخ مینایی قسم بر زینب کبری که در این کشور مولا ز فرزندان زهرا میشود با گل پذیرایی *** کاش میشد بنویسند دروغ است دروغ رفتن عمهی ما بر سر بازار شلوغ چه کسی داشت گمان از سر ایوان بلند عدهای بی سر و پا سنگ به زینب بزنند *** دنبال نیزهی تو چقدر کشیدم آزار پردهنشین تو رو کشوندنش تو بازار گوشوارههامو دیدم تو غرفههای بازار *** زندهام امّا میمیرم زود جای عباس شمر دورم بود بیتو موندن خیلی شد حس پیرم کردن، مجلس مجلس *** مُردم و زنده شدم بس که نگاهم غم دید چقدر خواهر تو مجلس نامحرم دید هزاران چشم نامحرم تماشا میکند ما را بگردان یارم از ناموس خود چشم تماشا را همانهایی که بنشستند پای درس قرآنم کنون آتش بیفشانند و خاکستر به سر، ما را *** گرچه جریحهدار شد اینجا غرور من امّا بخاطر تو خودم را نباختم در کوفه بیشتر دل من سوخت چون که من یک در میان اهالی آن را شناختم *** جماعتی که نمکخوردهیِ علی بودند به خواهرت سر بازار کوفه نان دادند *** من زینب صبور تو بودم ولی حسین *** من زینبم که طاقت کوچکترین خراش بر روی مصحف بدنت را نداشتم با دیدنت به نیزه کنار آمدم ولی دیگر توقع زدنت را نداشتم نسبت به قبل بس که تو تغییر کردهای بالای نیزه دیده به تو دوختم حسین یک روح در دو تن، همهاش نقل ما دوتاست تو در تنور رفتی و من سوختم حسین جانا کمی زِ نیزهی اعدا نگاه کن مانند تو عزیزِ دلم دلشکستهام گر تو سرت به سنگ حرامی شکستهای من هم سرم به چوبهی محمل شکستهام *** وقت سر بریدنت من نبودم بوریا شد کفنت، من نبودم این چجور خواهری کردنه آخه وقت تدفینِ تنت من نبودم *** سرِ تو رفت و روی نیزه نشست سر من با چوبِ سرنیزه شکست دستی که سر تو بریده بود با طناب دستای خواهرت رو بست *** از صبح تا شب زدنم، مگه اَمون میدادن؟ مستای شهر ما رو به هم نشون میدادن گهواره رو جلوی رباب تکون میدادن *** از دروازه تا ویرونه خوردیم سنگ و تازیونه تو غرق خون، من بیخونه دق کرد طفلت تو ویرونه *** پس این خرابهای که تو گفتی، بگو کجاست این دخترت اَمان مرا هم بریده است دیگر برای دختر تو پا نمانده است از بس به روی خار مغیلان