جانم فدای آن بنایی که نداری
سید امیر حسینیپسندیدن5
بازدید6.2K
جانم فدای آن بنایی که نداری قربان آن گلدستههایی که نداری قالیچهی ارثیهی مادربزرگم نذر تو و صحن و سرایی که نداری بابالرضا رفتم نشستم گریه کردم با یاد باب المجتبایی که نداری من هر شب جمعه سلامی میدهم به ششگوشهی کربوبلایی که نداری خانهام را میفروشم خرج صحنت میکنم هر چه دارم نذر گنبد، نذر ایوانت حسن خون دل تو ریخت نه در تشت که در دشت داغ گل سرخیست که پرپر شده باشد باور نتوان کرد که خاکیست مزارت جز آنکه ضریح تو کبوتر شده باشد در مکتب تو رشد سریع است عجب نیست فرزند تو همقامتِ اکبر شده باشد کسی به زهر تهمت ناروا نزند دست مُغیره در جگر من اثر گذاشت