جانا جانم قربانت
علی اکبر حائریپسندیدن1
بازدید27
جانا جانم قربانت سرگردان و حیرانت چشمانت دل بُرد از ما ما مغلوب چشمانت ماه زیبا رو حضرت قاسم حق طلب حق گو حضرت قاسم از کام مقدّسش عسل میافتد از هر نفسش شعر و غزل میافتد هر کس که نَبَرد پدرش را دیده با دیدن او یاد جمل میافتد معلّیٰ قاسم، مطلّیٰ قاسم به قلب نجمه تسّلیٰ قاسم خَم اَبرویت شده محراب و دو چشمان تو مصلّیٰ قاسم حسن حسن، مولا مولا بر سر بسته عمّامه کام دشمن ناکامه با این سن کم حالا پرچمدارِ اسلامه ماه زیبارو حضرت قاسم حق طلب حق گو حضرت قاسم سردار صفشکن به میدان آمد بیشمشیر و کفن به میدان آمد بابایش را چنان به تصویر کشید گویی اصلاً حسن به میدان آمد قضا یا قاسم، قَدَر یا قاسم تویی شاگرد قمر یا قاسم حسن بود اینجا، یقیناً میگفت: شدی تکرارِ پدر یا قاسم حسن حسن، مولا مولا