تیره وتاره آسمون من
مجتبی رمضانیپسندیدن1
بازدید200+
تیره و تاره آسمون من رفتی و رفت از کَف توون من داغ تو آتیش زد به جون من قاسم جان پر کشیدی و سهمِ من غم شد قد کشیدی و قدّ من خم شد داغ اکبر بازم مجسم شد قاسم جان تو واسه دردام دوا بودی یادگاری از مجتبی بودی قاسم جان تو مثل ماه بنیهاشم روشناییِ خیمهها بودی قاسم جان چشم انتظاره مادرت پاشو باهم بریم حرم شرمندهتر نکن منو امانت برادرم **** لاله بودی پرپر شدی قاسم قسمت یک لشکر شدی قاسم خوش قد و بالا تر شدی قاسم واویلا نعلِ مرکب شد جوشنت قاسم زیر دست و پا کشتنت قاسم با زمین یکسان شد تنت قاسم واویلا حنا شد با خاک و خون گیسوت درهمُ آشفتهس چش و ابروت قاسم جان تو از بس که مادری بودی روضهخونِ زهرا شده پهلوت قاسم جان با چی زدن که اینجوری تنت شده جدا جدا لبت پر از خون شده چون گفتی أنا بنُ مجتبی ***** چیزی از مادرمون نمونده بود مث سایه بود روزای آخرش اگه بی مادری بین روضه هست روضمون تقدیم روح مادرش کسی که تو خونه بستری میشه حق داره یهخورده حوصلش کمه دوست داره بگن الهی خوب بشی دوست داره بیان به دیدنش همه سخته مادرت جلوت درد بکشه یا بخواد پا بشه اما نتونه اونی که بستری میشه دو سه ماه کیا اومدن رو یادش میمونه شنیدم مادرمون میگفت علی این شبایی که پر ازحراحتم چشم من از صبح تا شب به این دره چرا هیکشی نمیاد عیادتم یکیم که به عیادتش اومد گفت باید بدون زهرا سر کنید بعیده زنده بمونه فاطمه واسه دفنش ماها رو خبر کنید امام حسن چه غربتی کشید زخمیِ تنهای زمونه بود تو مراسمش نشد داد بزنه کفن و دفن مادرش شبونه بود وایِ من و وایِ من ووایِ من میخ در و پهلوی زهرای من