توحید که لا اله الا الله است
حاج جواد حیدریپسندیدن17
بازدید1.2K
ای جان جهان، جهان جان ادرکنی قیوم زمین و آسمان ادرکنی احیاگر صد دم مسیحا الغوث یا حضرت صاحب الزمان ادرکنی توحید که لا اله الا الله است شرطش به خدا علی ولی الله است اسماء دوازده امام معصوم توضیح محمدُ رسول الله است سرداری کائنات زیبنده ی اوست مهر فلک از جبین تابنده ی اوست در وصف علی بس، که بوَد دست خدا در وصف خدا بس، که علی بندۀ اوست در راه علی اگر هلاکم سازند اهل نظر آیینه ز خاکم سازند گویند که ناپاک مبر نام علی من نام علی برم که پاکم سازند با خصم طرف هستم و محتاج علی دنبال هدف هستم و محتاج علی تا لحظهی مرگ حال و روزم این است مشتاق نجف هستم و محتاج علی ز نورت نه تنها جهان آفریدند به دنبال آن کهکشان آفریدند گرفتند تصویر یک لحظهات را کمی بسط داده، زمان آفریدند تو حورایی ای نور انبیا که انسان تو را همچنین همچنان آفریدند چکید از نگاه تو در سجده اشکی از آن اشک رود روان آفریدند در آن سجده دیدند خیل ملائک که روی زمین آسمان آفریدند سپید است و زرد است و سرخ است نورت از آن نور رنگین کمان آفریدند علی کاش در خانه ات بوته ای گل بهشتی از آن جاودان آفریدند به جز خانه ی وحی پیدا نکردم بهشتی که در خاکدان آفریدند اگر نسترن را چنین زرد چهره اگر سرخ چون ارغوان آفریدند اگر سوسن ده زبان است ساکن اگر بلبل نغمه خوان آفریدند اگر سرو شمشاد را راست قامت اگر بید را قد کمان آفریدند اگر کوه را سرگران پای بسته در آن کوه آتش فشان آفریدند اگر هفت در رو به دوزخ گشودند اگر هشت باب جنان آفریدند اگر گستراندند خوان نبی را جهان را بر آن میهمان آفریدند اگر پیر ما در طریقت علی شد اگر بخت ما را جوان آفریدند تو بودی که او بود و پیغمبرت هم تو را حکمت این و آن آفریدند تو جز او و او جز تو کفوی ندارد علی را تو را هم عنان آفریدند مرتضی اگر مرتضای تو شد مرد مردان تو را بانوی بانوان آفریدند علی را زره پشت اگر نیست باشد به نامت بر او حرز جان آفریدند تو را در حدیث کسا واژه واژه خط سیر این داستان آفریدند صبورا و نورا تو را قبل خلقت سرافراز در امتحان آفریدند چه چشمی تو را یوم تبلی السرائر ببیند که خورشید سان آفریدند چه عقلی ست آگاه از قدر و شانت که این هر دو را بی نشان آفریدند تو در شش جهت انتهایی نداری بسیطی تو را بی کران آفریدند به ما کان و ما لم یکن چیست جز تو که این گونه اش نکته دان آفریدند سرور و غمت بدین سرخ و زردی در آمیخته زعفران آفریدند چه پرواز رنگیست در خاطر تو بهار تو را در خزان آفریدند بر آن دم که کَرّوبیان اند حاجب که جبرییل را پاسبان آفریدند گر آتش نشسته است پیش از جانم به صورت که جان را برای همان آفریدند از این رو که مدح تو را باز گوید زبان بیان در زبان آفریدند هم از اینکه بنویسدت چند سطری قلم در میان بنان آفریدند به مهر تو ام آفریدند دل را نه دل گوهری شایگان آفریدند تو از یطعمون و تو از یوثرونی مرا نیز بی خانمان آفریدند دهان بر جگر اشک بر دیدگانم مرا بود از این آب و نان آفریدند ببخشای که پای قلم سست مانده مرا شاعری ناتوان آفریدند تو را چون خدایت سروده است این شد که در جوهر شعر آن آفریدند