تو روشنیه راهی
امین قدیمپسندیدن25
بازدید1.8K
تو روشنیِ راهی، ای خاک بر سر من که خوردهام به بن بست با این همه نشانه راه تو را نرفتم، حرف تو را نگفتم رو دست خوردم آخر، از بازی زمانه نان تو را که خوردم بار تو را نبُردم ای کاش میکِشیدم بار تو را به شانه در اوج بی پناهی کشتی شکستهام من غیر از نجف ندارم جای دگر کرانه دل خستگان دنیا راه نجف گرفتند آدم که خسته باشد رو میکند به خانه چون کودک دبستان رفتم نجف شبستان با گریهام گرفتم از مادر استعانه من آمدم برای درد علی و زهرا تا کربلا بمیرم گریه کنم زنانه افتاد بار زهرا بر شانههای دیوار فضّه بیا کمک کن بر شکسته... خون گریه کرد مسمار درهم شکست دیوار حوریه بین آتش، آتش کِشد زبانه گردیده بود قنفذ هم دست با مغیره این با غلاف میزد، آن یک به تازیانه نگو دنیا برا من جا نداره نمیخوام که بری امّا نداره همین کم مونده این مردم بگن که علی تنها شده زهرا نداره وخیم حال تو حالم وخیمه ببین این بی تو وضع زندگیمه یجور با هم میسازیمش دوباره پاشو زهرا خدای ما کریمه الهی قربون قلب صبورت کفایت میکنه زهرا حضورت یه امروزو سفره و نونت با من میشینم با اجازهات پا تنورت میدونن که دلت لبریز آهِ میدونم که عزیزت بی سپاهِ دوباره ما همو میبینم امّا قرار بعدی ما قتلگاهِ