تنها دلخوشی دنیای من اومد
حاج اسلام میرزاییپسندیدن14
بازدید1.5K
تنها دل خوشیِ دنیای من اومد دخترهای شامی بابای من اومد دل توی دلم نیست مهمونم رسیده یک ماهه رقیه روز خوش ندیده درد و دلم زیاده بابا نمیتونم بلند شم از جام صورتمو خودت نگاه کن شدم شبیه پیرزن ها کبوده زیر چشمام داره میلرزه صدام بُرید اَمون منو آبلهی دست و پام مَنِ الّذی اَیتَمَنی روشن شد به نورت چشمای رقیه سوخته مثل موهات موهای رقیه بابایی نگاه کن سرتا پام کبوده زخمام کار دستِ مردای یهوده من هر کجا اسمتو بردم سیلی بی بهونه خوردم زجر و محاله که ببخشم عمه اگه نبود میمردم یه شب جا موندم بابا رفتن همه ناقه ها زجر لعین سر رسید زدش منو بی هوا مَن الَّذی اَیتَمَنی دیدم خیلی آزار توی کوچه بازار میدادن نشونم با دست بین انظار روی ناقه خیلی حرف بد شنیدم زخمیه کف پام از بس که دویدم نفس کشیدنم عذاب شد تو کوچهها دلم کباب شد برات بگم تو مجلس مِی رقیه ات از خجالت آب شد روبه روی چشممون خوردی چقد خیزرون واسه همینه بابا شده لبت غرق خون مَن الَّذی اَیتَمَنی