تا نمک پروردهام بر خوان احسانت حسن
علی اکبر زادفرجپسندیدن16
بازدید700+
تا نمک پروردهام بر خوان احسانت حسن من مسلمانم! مسلمان مسلمانت حسن دست و دل باز مدینه! دست خالی آمدم دست خالی من است و لطف و احسانت حسن نانخور این خانه نان فاطمه دندان زده بوی دست مادرت را میدهد نانت حسن مرد شامی که به تو پیش بقیه فحش داد در مدینه چند روزی بود مهمانت حسن من جذام نفس دارم! دیدن من هم بیا! همغذا شو با گدا! دستم به دامانت حسن کوری بدخواه تو فریاد مستی میزنم یا معز المؤمنین جانم به قربانت حسن! زخم پایت از خودی و زخم قلبت از خودی آشنایانت چه میخواهند از جانت حسن؟ کی میآید صحن قاسم بر روی ما وا شود؟ چشم ما را پر کند آیینه بندانت حسن صحن و گلدسته نه اصلاً تو بگو آقا چرا میرود با چکمه بر قبرت نگهبانت حسن؟ ***** تو ابتدای نسل طهورای کوثری تو رودخانهی زهرای اطهری باید علی و فاطمهای ظرف هم شوند تا اینکه آفریده شود چون تو گوهری کار خداست اینکه پیمبر پسر نداشت وقتی توئی نیاز ندارد به دیگری نسل مطهر نبوی, نسل دختریست با این حساب تو حسن ابن پیمبری میخواستند پیش همه کوچکت کنند کوری چشم عایشهها از همه سری گفتند زادهی اسد الله غالبی صبح جمل که شد همه دیدند حیدری یک روز اشک و گریه برای تو میکند با شصت روز اشک حسینی برابری ای ارشد تمام پسرهای فاطمه ای اولین حسین سحرهای فاطمه ***** تا آفتاب روز جمل آشکار شد تيغ حسن برندهتر از ذوالفقار شد سربند يا علي به سرش بست مجتبي با ذکر فاطمه به روي زين سوار شد فرياد زد أنَا بن علي فاتح حنين فريادِ يک سپاه، فرار الفرار شد با هيبتي تمام به اسبش نهيب زد يک لشکر از يسار و يمين، تار و مار شد تيغي به دست و پاي شتر زد که ناگهان فتنهگر جمل به زمين خورد و خار شد فرزند آفتاب، بجز اين نميشود شاگرد بوتراب بجز اين نميشود ***** عمداً مقابل پسر ارشدت زدند یعنی غرور گلپسرت را شکستهاند ***** خدا به طالعتان مُهر پادشاهی زد به سینهی اَحدی دستِ رد نخواهی زد در آسمان سخاوت یگانه خورشیدی تمام زندگیات را سه بار بخشیدی تبسم نمکینت چقدر شیرین است! دوای درد یتیم و فقیر و مسکین است به هر مسافر بیسرپناه جا دادی به دستِ عاطفه، حتی به سگ غذا دادی به حجِ خانهی دلبر چه ساده میرفتی! همه سواره، ولی تو پیاده میرفتی امام رأفتِ دورانِ بیمرامیها نشستهای سرِ یک سفره با جذامیها خیال کن که منم یک جذامیام آقا! نیازمندِ نگاه و سلامیام آقا ***** شمر اگر خواست نشیند بهروی سینهی زارت خنجری داشت چه می کرد دگر چکمهی پا را ساربان دست تو از بند جدا کرد کبابم زآن سیهدل که دید از تو بسی مهر و وفا را ***** یه گودال و اینهمه نیزه اینهمه شمشیر، اینهمه غارت یه پیراهن، اینهمه دعوا اینهمه غوغا، وای از این غربت سر پیراهن تو جنگیدند بهت خندیدند، بهت خندیدند العطشهای تو رو نشنیدند بهت خندیدند، بهت خندیدند روی زخم تو نمک پاشیدند یه خواهر که وسط گودال بین اون جنجال شده آواره یه خواهر که جلوی چشماش رو تن داداش نیزه میباره پیکر حسین رو خاک صحراس کجایی عباس کجایی عباس خواهرت میون نامحرمهاس کجایی عباس کجایی عباس برای غارت خیمه غوغاس کجایی عباس کجایی عباس ***** بگو چکار کنم آب را صدا نزنی بگو چکار کنم تاکه دست و پا نزنی برای غارت پیرهنت بمیرم من چرا لباس ندارد تنت بمیرم من قبول کن ته گودال گیر افتادی قبول کن که شبیه حصیر افتادی بگو چکار کنم تا تو را خلاص کنم به شمر رو بزنم یا که التماس کنم ***** کاش مانند برادر حرمی داشت حسن کاش مانند برادر کفنی داشت حسین هر دو نورند و تفاوت سر همسر دارند بد زنی داشت حسن، شیرزنی داشت حسین سر به زانوی حسینش، حسن آخر جان داد کاش بالای سر خود حسنی داشت حسین پسر مادر آب است که از فرط عطش خشکتر از لب صحرا دهنی داشت حسین نعلها سخت روی سینهی او کوبیدند ته گودال خودش سینهزنی داشت حسین ساربان زود خودش را ته گودال رساند یادش آمد که عقیق یمنی داشت حسین دید خواهر تن عریان برادر را گفت: خواست میدان برود پیرُهنی داشت حسین ***** بر من لباس نوکریام را کفن کنید نوکر بهشت هم برود باز نوکر است چشمی که بیشتر به خودش گریه دیده است فردا کنار فاطمه با آبروتر است ***** روی به قتلگاه کن اصغرم حرمله را نگاه کن اصغرم روز بزرگ امتحان آمده حرمله با تیر و کمان آمده ***** آخرین سرباز لشگر راهی از گهواره شد درمیان خیمهها یک مادری آواره شد این پسر را همچو مادر بیهوا زد دشمنش تا حسین بر خویش آمد، دید حنجر پاره شد