تا عزم مقتل کنی، من میرسم، من میرسم، من میرسم
محمد امینیپسندیدن0
بازدید83
تا عزم مقتل کنی، من میرسم، من میرسم، من میرسم(۲) شمر و معطل کنی، من میرسم، من میرسم، من میرسم ببین بابام اومده، من میرسم، من میرسم، من میرسم نفس اجازه بده، من میرسم، من میرسم، من میرسم (چقدر تیره، چقدر سنگه سر اموالت هم جنگه) ۲ یا اینها خیلیان خیلی یا که گودال تو تنگه(۲) مثل عباس بره دستم ازت دست برنمیدارم میخوان سر رو بِبُرَّن من نمیذارم، نمیذارم من وصیت کرده بابام تنها نگذاری عموتو این مغیرهست مگه داره دست بلند رُوتو (نفس من، نفس من ای عموی بیکس من...)* سنان به بال و پرش، نیزه نزن، نیزه نزن، نیزه نرن(۲) جایی نداره پیکرش، نیزه نزن، نیزه نزن، نیزه نرن میبینه بابام حسن، نیزه نزن، نیزه نزن، نیزه نرن حداقل تُو دهن، نیزه نزن، نیزه نزن، نیزه نرن چقدر پَستن، چقدر رذلن چقدر گرگن، چه بیرحمن دارم میبینن از خیمه چرا اینها نمیفهمن؟(۲) زدن، ما هم شدیم زخمی شدن خسته، شدیم خسته به دردای ما میخندن یه لشکر از اینا مسته(۲) (تو دلت برام میسوزه من دلم برات میسوزه) ۲ تازه حرمله رسیده که ما رو بههم بدوزه (نفس من، نفس من ای عموی بیکس من...)