بیچارهام دلخستهام، زارم نذارم
سیدرضا نریمانیپسندیدن6
بازدید4.7K
بیچارهام دلخستهام، زارم نذارم باز آمدم چون ابرِ بارانی ببارم قلب سیاه و چشمِ خشک آوردهام من اشکم نمیآید، گره خورده به کارم غیر از گناه و معصیت انگار اصلا کاری نمیآید از این چشمان تارم حرف جدایی را نزن، دق میکنم من من که به جز این خانه، جایی را ندارم چیزی به جز بار گُنَه بر شانهام نیست بار مرا بردار که افتاده بارم هِی قول توبه میدهم، اما چه سودی دیگر به قولِ خویش، اطمینان ندارم من را بسوزان، اعتراضی که ندارم نا اهلمو میدانم اصلا، اهل نارم بدجور دلتنگِ غروب کربلایم ای کاش میشد سر بر آن تربت گذارم این روزها، روضه به پا کردند در من این روزها یاد لبِ خشکِ نگارم قربانِ آن خواهر که پای نیزه میگفت حالا ببین بر ناقهی عریان سوارم یک روز عباسِ علی دوروبَرَم بود حالا به شمر و حرمله افتاده کارم تو کس و کار منی، شمر جلودار شده