بیا با من همسخن باش امشبو
حسن حسینخانیپسندیدن15
بازدید3.4K
بیا با من همسخن باش امشبو یا عقیق این یمن باش امشبو خیلی دلشوره دارم حسین بیا مهمون خیمهی من باش امشبو سر روی پرت میذاشتم یادته لب رو حنجرت میذاشتم یادته شب به شب به جای زهرا مادرم آب بالا سرت میذاشتم یادته آه نرو گریه نرو ناله نرو رفیق پنجاه و چند ساله نرو فردا هرجا كه میخوای بری برو ولی اون طرف كه گوداله نرو برو یه جا، جای افتادن باشه یه جایی كه پیش چشم من باشه برو جایی كه شلوغ نشه سرت جا برای دست و پا زدن باشه چرا به این حرفا دامن میزنم چرا حرفای نموندن میزنم به دلم بد افتاده غصه نخور اصلا این حرفا چیه من میزنم خاك تو چشمات نره قربونت برم چیزی تو پات نره قربونت برم شبِ تاریكه، مواظب باش حسین خار تو دستات نره قربونت برم ترسم اینه دست و پاتو بشكنن یا با نیزه دندههاتو بشكنن ترسم اینه پیش چشم دخترت زیر چكمه دندوناتو بشكنن [تا که افتاد دوره اش کردند چه لگدها از این و آن میخورد هر کسی خسته بود عقب میرفت بدن خسته همچنان میخورد زیر لب گفت آب آب، اما چکمهها بود بر دهان میخورد همه رفتند، شمر ول کن نیست شمر تا رفت از سنان میخورد فطرس کجاست حق پرش را ادا کند اینان تو را به معرض گرما گذاشتند زوایه ای ز مسجد کوفه است سینهات این نیزه را به خلوت مولا گذاشتند پایی که بر دهان شریفت نهادهاند اول به روی چادر زهرا گذاشتند خاک فلک به معجر زینب که این سپاه پیراهن تو را به تماشا گذاشتند خواهر رسیده بود ولی سر نداشت که پیراهنی که داشته ... ]