بیتکلف بیریا آغاز شد
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن1
بازدید100+
بی تکلُّـف، بی ریا آغـاز شد شعـر با لطـفِ خدا آغـاز شد تا زبان از حـرفِ ما و من بُرید ذکـرِ آن نام آشـنا آغـاز شد نه کـه از بدو تولّد از اَلَـست ماجـرای عشـق ما آغــاز شد در رسـیدن به حیات طیّــبه زنــدگی از کـربلا آغاز شـد حا و سین و یا و نون پیوند خورد شورشی در واژه ها آغـاز شد هرچه دیدم بـود واهـی جُز حسین در دو عالم نیست شاهی جُز حسین ما از اوّل دورِ مولا گشته ایم مستِ صهبایِ تولّا گشته ایم نوکـرانه گِـردِ بیت الفاطمه با تـولّا و تـبرّی گشـته ایم از نُخست زندگی قنبر صفت بندهی اولاد زهرا گشته ایم هر زمان ما را به خاک انداخت درد با کمی تُربت مداوا گشته ایم گوش کن! از ما که دنیا دیده ایم ما که در هر سوی دنیا گشته ایم ای بـرادر نیسـت راهی جُز حسین در دو عالم نیست شاهی جُز حسین سِـرّ الأسـرار خُـدا این است این “کُنتُ کنزاً مخفیا”این است این کعبةُ العُـشّاق أمانُ الخـٰائفین جان پناه انـبیا , این است این مُهجـه ی قلب امام المُرسلین بَضعه ی خیرالنّسا این است این اشک چـشم مؤمنین و مؤمنات بـاطنِ آب بقا این است این دین ندارد تکیه گـاهی جُـز حسـیـن در دو عالم نیست شاهی جُز حسین مُنجـی توحـید بی تردید اوست پادشـاه تا ابـد جاوید اوست آنکه صدها قرن پیش از خلق شمس بـر بلنـدِ عرش میتابید اوست آن کسی که در مدار چشمهاش چرخ عرش و فرش می چرخید اوست کوه امـیدی که با برخــاستن یأس را از بین ما بر چید اوست با حـدیثِ “إنّ لِـقَتْـلِ الحُسین…” شک ندارم چشمه ی خورشید اوست در دل شب نـیست ماهی جُـز حسین در دو عالم نیست شاهی جُز حسین چشم او خُم, چشمهای ما سبوست در مـیانِ چـشمها رازی مگوست نخ نما شد آبرومان از گُـناه این لباس کهنه مُحـتاجِ رُفوست ما بدون اشـک , بی حیثـیّـتیم اشـک ما در عـین قِـلّت آبروسـت وقت گریه، گریه کن حـس میکند پایِ حوض صحن مشغول وضوست شکر مخصوصِ خُداوندیست که نوکران را آفرید ارباب دوست پس , نمیخواهیم الهـی جُـز حُسین در دو عالم نیست شاهی جُز حسین گرچه هـیـچ از تو نمیدانم حُسین مینویسم جان و میخوانم حُسین طـفل بودم مـادرم در گــوش من گفـت جـانم زینـب و جانم حُـسـین از همـان اوّل فقط گـفتم علی تا که باشد با تو پایانم حُسین تا بخـندم روز محـشر بیشتـر بیشتر اینجـا بگریانم حُسیـن بابت کم کاری ام در این مسیر جان تو خیلی پشیمانم حُسین کیست یار بی پناهی جُز حسین ؟ در دو عالم نیست شاهی جُز حسین تا در آید یوسفِ اشکـم ز چاه کاش گاهی هم کنی مارا نگاه من خودت را از تو میخواهم حسین چون شنیدم گفتی که از ما کم مَخواه جز تو هر حرفی زدم بوده غلط جز تو هرچه خواستم بود اشتباه کاش میشد این فقیرِ خواهرت پیر میشد مثل او در قــتلگاه دوش زیر قبّهات بودم که گـفت یک شب جمعه به من ذات اله باخـتی هرچـه بخـواهی جُز حسین در دو عالم نیست شاهی جُز حسین شده است خانهی مولا علی تماشایی فرشته ای دم در میکند پذیرایی پیمبران به صفی ایستاده کنج حیات شنیده اند که امشب ز راه میآیی دو چشم را که گشودی به روی این دنیا خدا خریده به حس تو نور بینایی برادران همه جا پشتشان به هم گرم است تو آمدی که درآید حسن ز تنهایی تو خواستی که کنار تو تا ابد زینب به عمر خویش نبیند به غیر زیبایی تو را به فاطمه او را جدا نکن از خود فراق نیست به آیین شور و شیدایی صدا صدای غریب تو بود انا العطشان و خواند فاطمه با آب آب لالایی به اشکهای پیمبر نگاه کن امشب که یادش آمده از مردمان دنیایی که دور راس شریف تو جشن میگیرند در آن غروب غم انگیز صبر و سودایی کجاست مادر تو آن زمان که میبُرند یهودیان سر پاک تو را به رسوایی در آن زمان که نباشند مادر و پدرت تو ماندهای و زن و بچّه ات به تنهایی چقدر دیر دفن خواهی شد به دست قوم بیابان نشین صحرایی شبهای جمعه دلم غرق آهِ زهرای مرضیّه تو قتلهگاه با ناله میگه بُنَیَّ بُنَیَّ این کشته لب تشته و بی گناهِ