بي تو در بين حرم بانگ عزا افتاده
حاج حسین سازورپسندیدن2
بازدید2.2K
بي تو در بين حرم بانگ عزا افتاده واي قاسم، عوضِ وا عطشا افتاده چارهاي كن كه نمانند به رويِ دستم عمهات از نفس و نجمه ز پا افتاده گيسويِ مادرِ تو باز شده در خيمه تا كه گيسويِ تو در دستِ بلا افتاده كار، كارِ نظر شومِ حراميها بود اگر اين لالۀ انگشت نما افتاده به دلم ماند عمو نَه، كه بگويي بابا لبت از زمزمه و خنده چرا افتاده؟ خيز شايد كمك لرزش پايم باشي كارم از رفتن اكبر به عصا افتاده شده دشوار تماشاي تو از سمت حرم چقَدَر سنگ ميانِ تو و ما افتاده لشگري قصد طواف تو رسيد و رد شد بدني حال در اين سعي و صفا افتاده دست در زيرِ تنت بردهام و ميپرسم بين اين ساقه چرا اين همه تا افتاده؟ قد كشيدي كمي از پا و كمي از سينه بينِ اندام تو اين فاصلهها افتاده هركجا تاخته اسبي كمي از تو رفته لخته خونت همه جا در همه جا افتاده كاكُلَت قطع شد و حرمله در مُشتَش بود اثر پنجۀ او در سر و پا افتاده ميبرم تا درِ خيمه قد و بالايت را چند عضوي ز تو اي واي كجا افتاده؟ شيشۀ عمرِ من آرام نفس كِش بدجور استخوانهايِ شكسته به صدا افتاده اي ضريحِ حسنم، زود مُشَبَّك شدهاي در حرم با تو دمِ واحسنا افتاده ***