به من رسیده دو چشم تر از حسین و حسن
سید حجت بحرالعلومیپسندیدن15
بازدید1.3K
به من رسیده دو چشم تر از حسین و حسن کلام وحی شده منبر از کلام حسین و حسن خراب روضه شدم، آمدم به میخانه رسیده جام و می و ساغر از حسین و حسن زمین به دست حسن، آسمان به دست حسین به عرش میرسد این نوکر از حسین و حسن نشسته زیر کساء و بینشان رسول الله که ارث برده علی اکبر از حسین و حسن بهشت را به گداییِ هردوشان بفروش نخواه چیز کمی دیگر از حسین و حسن تویی که کرب و بلا رفتهای به عشق بقیع چه توشهای ببری به آخر از حسین و حسن طبیعی است که با فاطمه طرف بشود حساب اگر نبرد محشر از حسین و حسن بپرس فضّه چه از فاطمه شنیده علی؟ یک آیه کم شده از کوثر حسین و حسن چو وضع خانهی او صورتش به هم خورده که رو گرفته چنین مادر از حسین و حسن کشیده خورد و کشیده شد و کشید آه کشیده از خجالت ، در از حسین و حسن ... به غیر از همین خانواده، پناهی ندارم به غیر از حسین و حسن تکیه گاهی ندارم شدم با امیدی به سوی در شاه راهی که جز حبّ آل علی، شاه راهی ندارم اگر چه دلم لذّت بی ثمر خواست گاهی ولی غیر این روضهها خاستگاهی ندارم به جز اشک در روز محشر ندارم گواهی به جز اشک در روز محشر گواهی ندارم برای فدای نگاهت شدن ای عمو جان به غیر از همین دستهایم سپاهی ندارم ... روایت است که چون تنگ شد بر او میدان فتاد از حرکت ذوالجناح از جولان نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت نه سیّد الشهدا بر جدال طاقت داشت هوا ز جورِ مخالف چو قیرگون گردید عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید ... داره میکِشونه سمت تو من و شوقاً لأبي میشنوم صدای بابا حسن و شوقاً لِأبي فاطمه سینهزن و کرب و بلا نوحه خوون روضه داره میرسه به الشِمر جالسُ نکنه دیر برسم به قتلگاه، موندی بی پناه داره بی سوار سمت خیمهگاه، میره ذوالجناح من که نمردم هنوز، رقیّه گریه نکن روضه داره میرسه به الشمر جالسُ و سَیَعلَموا الَذّین ظَلَموا میخوونه عمو تن هر دومون به زیر مرکبا میمونه عمو میخواد رو سینَت بیاد، راهش و وا میکنه شمر با چکمَهاش من و از تو جدا میکنه ... بهانه گیر میشوم، عمو که آه میکَشَد صدای آه او مرا به قتلگاه میکشد غربت او مرا به این وادی خون کشیده است بعد علی اصغرش نوبت من رسده است نوشته اند از ازل کشتهی کربلاییم اذن جهاد میدهد غیرت مجتبیام سنگ هم از غم عمو، بهانه گیر میشود و کودک از مصیبتش یک شبه پیر میشود نگو که کوچکم ببین که بحث غیرتم شده نگو بمان نمیشود، که کوچه عبرتم شده نگیر خُرده عمّه جان،که بی قراریام به جاست سنان کربلای ما، مغیرهی قدیمهاست تا شده نیزههایشان، در بدن تو آه آه به قصد غارت عقیق، دست تو رفته آه آه پشت و رویَت یکی شده له شده پیکر آه آه تبرّک از تو میبرَد، خنجر لشکر آه آه چند نفر به یک نفر؟ لشکر بی حیا نزن خنجر و تیر نیزه را جای عمو به من بزن ... گلی از ساقهاش تا شد به دست خار و خس افتاد مغیره از نفس افتاد غنفذ از نفس افتاد