به صحرا سپردم دَمی جای زینب
ابوذر روحیپسندیدن1
بازدید100+
به صحرا سپردم دَمی جای زینب کمی خواهری کن که ای وای زینب دلم سوخته ای خاک، نمانده توانی برادر نداری غمم را بدانی به خاک و خون کشیدنش نیزه کشیدم از تنش سلام من بر آن شهیدی که رُو به آب کشتنش پیش رباب کشتنش غریبتر از او ندیدی * به قبر تو ای یار نوشتم بخوانی خداحافظ ای عشق، وداع ای جوانی بههم ریخته مویت که آن شمر نامرد ز تن پیرهن را ز بالا در آورد تویی تموم ماجرا که رفتهای ولی مرا به حال خود نمیگذاری صدای قلب من چرا غمت نمیکُشد مرا؟ چرا هنوز ادامه داری؟ * ببین ضربهای نور از این دیده برده تو را گم نکردم، سرم نیزه خورده رسیدم به گودال نشستهنشسته نفس میزدی با دهان شکسته کتف غلاف خوردهام سر شکاف خوردهام تو را به یاد مادر انداخت سینهی چاکچاک تو دهان پُر ز خاک تو شرر به جان خواهر انداخت