به شهر غم خدا شدم من میهمان
مهدی اکبریپسندیدن5
بازدید700+
به شهر غم، خدا شدم من میهمان در این غربت من ببار ای آسمان شده اشکم در اینجا همدم من زند خنده عدو بر این غم من همچو فاطمه بین کوچهها وای وای وای وای شده ذکر من وامحمدا وای وای وای وای ***** بر این فصل خزان ز ضرب نیزهها شکوفه کرده بر تن من، لالهها چکیده خون ز چشمان تر من شده زینت این کوفه سر من روی نی سرم، به زمین تنم خون این تنم میشه کفنم حسین میا به کوفه، کوفی وفا ندارد کوفی بی مروت، شرم و حیا ندارد «کوفیان طایفهای صد رنگند صبح در بیعت، شب با سنگند رسمشان نَحر نمودن باشد سر مقتول ربودن باشد»