به روی دست پدر تا کبوتری شدهای
محسن عراقیپسندیدن2
بازدید300+
به روی دستِ پدر تا کبوتری شدهای میان معرکه مشغول دلبری شدهای کنار نام بزرگان به نیزه رفته سرت تو هم برای خودت در سران سری شدهای به رزمت آمده وقتی که تیرِ مردافکن مشخّص است چگونه دلاوری شدهای به ذهن تیر چگونه دَمی خطور نکرد امیدِ روز مبادای مادری شدهای **** با گریهش دَمبهدَم تکبیر میده مَثَلها رو علی تغییر میده دهان بچّهی ششماهه اینجا به جای شیر بوی تیر میده با نگاهی که غرق حیرت بود شد پدر خیره بر گلوی علی گلومو رو گلوی پارهات میذارم محاسنم خضاب شد از خون گلوت رگای پارهتو کجا مخفی کنم؟ بهم میگن که خوب رفته آبروت آب از کافر اگر خواسته بودم میداد رو زدم آب بگیرم، پسرم را کشتند روی رفتن به سمت خیمه ندارم این شده سختترینِ سرگذشت دستاش از خون اصغر چه داغه دفنش کرده با همون قنداقه بر روی یک دستم سرش بر روی یک دستم تنش بفرستم کدامش را برای مادرش؟ خنجری براش نیاورد کسی سرِ شش ماهه رو با دست کَندند سرِ کوچیکشو چون بند نمیشد جلو مادرش رو نِی میبندند **** لالا لالا لالا، بخواب کبوترِ رباب الهی جای تو رو نیزه بود سرِ رباب چه میشد حرمله سهشعبهشو به من میزد تا گفتم اسمشو صدای خندههاش اومد **** حرمله خیر نبینی گل من نارس بود کشتنش تیر نمیخواست، نسیمی بس بود