به دلم اضطرابی نداد
حسن عطاییپسندیدن25
بازدید6.2K
به دلم اضطرابی نداد شهری که توی پسکوچههاش به دعوت سفیرت کسی جوابی نداد طلب آب کردم ولی، کسی بهم آبی نداد از اینی که گفتم بیای، پشیمونم خیلی زیاد اگه که فرصت بشه باز، اشکای چشمای خیسم تو نامهی آخرینم برای تو مینویسم برگرد حسین! تموم حرفم رو بخوان از راهی که داری میای برگرد نذرِ سرت، سرم اگه اینجا شکست تورو خدا هرجور که هست برگرد حسین برگرد، حسین برگرد... برای قتلت از همه، کوفیا آمادهترن خولی و شمرو میبینم خورجین و خنجر میخرن حرمله هم داره تیر سهشعبه میده سفارش گلوی شیشماهتو باد، بده با بوسه نوازش برگرد حسین، بخاطر طفل رباب صحبتِ از بزم شراب، برگرد سر میبُرن واسه یه گندم از قفا رحمی ندارن کوفیا برگرد حسین حسین برگرد، حسین برگرد... دلم مگه به تاب و تبه بخاطر خودم نیست آقا خدا میدونه دلواپسیم برا زینبه ناموس تو اینجا نیاد همه دم از جنگ میزنن اگه بیای از پشت بوم به خواهرت سنگ میزنن از این همه غصّه و غم کسی نمیده نجاتم بالای دارالاماره دعاگوی بچههاتم برگرد حسین نذار اسیر شه دخترت تورو بهجون مادرت برگرد از من گذشت بزنم حرف آخرو برگرد حسین بخاطر طفل رباب صحبتِ از بزم شراب، برگرد