به خراسان ببری یا نبری حرفی نیست
مسعود پیرایشپسندیدن28
بازدید12.1K
به خراسان ببری یا نبری حرفی نیست تو نگیر از منِ آشفته رضا گفتن رو السّلام علیک یا امینالله فی ارضه یه شبِ صحن گوهرشاد به همه عالم میارزه وقتی چشمامو میبندم خواب یک ضریح میبینم آروم آروم میام و گوشهی صحنت مینشینم کنار پنجره فولاد دنیا انگار زیر پامه انگاری تموم دردِ زائرای تو باهامه با همین یه بار زیارت منم از اهل بهشتم اگه بعد از این جدایی نباشه تو سرنوشتم نمیخوام اینبار که رفتم باز دوباره برنگردم قول میدم همیشه قدر عشق پاکتو بدونم قول میدم همیشه اهل گریه و روضه بمونم خدا اون روزو نیاره از درِ این خونه دور شم بی تو با ذلّت و خواری رهسپار خاکِ گور شم تویی اون ضامن آهو که ما رو هوایی کردی میشه اون روزو ببینم منو کربلایی کردی عین بینالحرمینه راهروی صحن گوهرشاد آخرش ما رو خراب کرد عاشقی، ای خونهت آباد **** ریّان بن شبیب، جدّمونو غریب گیر آوردن ریّان بن شبیب، آبو واسه حبیب دیر آوردن تو شیبِ گودال سرازیر شد، حسین پیر شد ریّان بن شبیب، ذکر اَمَّن یُجیب، میگفت زینب ریّان بن شبیب، رفته شیب الخضیب زیر مَرکب بلا سرِ زینب درآوردن سرو بردن، سرو بردن بچه یتیما کتک خوردن سرو بردن، سرو بردن به سمت گودال از خمیه دویدم من شمر جلوتر بود دیر رسیدم من سرِ تو دعوا بود ناله کشیدم من شمر جلوتر بود دیر رسیدم من یا حسین...