به اشهد میکشد توحید چشم تو اذانها را
جواد مقدمپسندیدن9
بازدید900+
به اشهد میکشد، توحیدِ چشمِ تو اذانها را به قربانگاه برده، شوقِ دیدارِ تو جانها را نیازی نیست دعوتنامهای، از تو برای حُرّ که تو با جذبت، تفسیر میکردی امانها را اگر حُر دیر آمد، در عوض تو زود بخشیدی حبیب آمد، که آسانتر کند کارِ جوانها را وَهَب غیرِ مسلمان بود، اما با تو سلمان شد بهم میریزد آغوشِ تو، قانونِ زمانها را بُرِیر و مُسلِم و عُون و سَعید و نافِع و عابِس تو بر روی زمین، آوردهای این کهکشانها را تو قبلاً کربلا را دیدی و قالو بَلا گفتی چه آسان کردهای با این جوابت امتحانها را رسولِ تُرک، تلخی خورده بود اسمِ تورا آورد تو با شیرینیات برهم زدی، طعمِ دهانها را جوانانت همه رفتند و پیر از دیدنِ داغی کمان شد قامتت، دیدی غمِ ابروکمانها را از ازل در طلبت، چشمِ ترم گفت حسین هرکجا بال زدم، بالو پرم گفت حسین مادرم داد به من، درسِ مُحَبت اما من حسینی شدم از بس، پدرم گفت حسین