بمیرم از داغ روضهی مردی که بیشتر عمرشو زندونه
مسعود پیرایشپسندیدن31
بازدید8.5K
بمیرم از داغِ روضهی مَردی که بیشتر عمرشو زندونه تَه سیاهچال و صدای نالهی غربتش از همه پنهونه میبَره تا مشهد صدای گریهی ضامن آهو خیالم رو میخونه با گریه روضهی غربت بابالحوائج عالم رو درآوردن از این مصیب اشکای چشامو، اشکای چشامو با یه مشت ناسزا شکستن حُرمت بابامو، حُرمت بابامو سهمش از زندگی فقط شد مشت و تازیونه، مشت و تازیونه مثل مادر زدن بابامو خیلی وحشیونه، خیلی وحشیونه یا بابالحوائج یا موسی بنِ جعفر... رو صورتش ردّ کینهی دست کثیف یهودیِ نامرده شده مثل مادر که همه جای تنش پُره زخم و ورم کرده چشماشو بست بابام با یه دلِ پُرِ حسرت و با جیگر سوخته تابوت بابا شد شبیه مُردهی بیکس و کارِ در سوخته ولی این دَر شبیه مدینه نداره یه مسمار، نداره یه مسمار خون پهلوش دیگه مثل مادر نریخت به دیوار، نریخت به دیوار غل و زنجیرو وا نکردن از تن بیجونش، از تن بیجونش شده بود صورتش شبیه مادرِ جوونش، مادرِ جوونش یا بابالحوائج یا موسی بنِ جعفر... خیلی تو این زندون شبانه روز به امام زمانه جسارت شد سهم بابام مثل عمّهمون زینب از زندگی رنج و اسارت شد مردم بغداد از داغ بابام همه پیرهن مشکی به تن کردن بدن بابامو با احترام اومدن همه غسل و کفن کردن ولی جسم جدّ غریبم روی خاک صحرا، روی خاک صحرا بدون غسل و بیکفن موند جلو چشم زهرا، جلو چشم زهرا همه دار و ندارشو از تنش درآوردن