بـاید بمیرم مـن برای تـو، چرا نه؟
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن4
بازدید5.6K
بـاید بمیرم مـن برای تـو، چرا نه؟ آقـا غریبی كـن، ولـی با آشنا نه ما روز و شب حاجت نگفتیم و گرفتیم جـایی ندیده چشم هامان كه گدا نه پشتِ درِ این خانه ایم و چَشم بـر راه مـا را بكُش امّـا نـگوئی كه شما نه جـز مـاجرای عشق در مقتل ندیدم تـو یاد دادی تـا بگویم جـز خدا نه من بـالهـایم را به دستِ تـو سپُردم من را بـبر امّـا به غیـر از كـربلا نه بر سینه ی خود نامِ زینب را نوشتیم گفتـیـم آری بـر بلا، بـر ادعـا نه زهرا حسینی گفت و ما آتش گرفتیم بنـویسمـان جز در صفِ دیوانه ها، نه یحیای مـا را تشنه لـب گودال بردند آقـا كفن ای كاش بـود و بـوریـا نه در كربلا دیـدم هنوز اشكِ رباب است دیدم عروسِ فاطمه در آفتاب است