بغل باز کن که بندهی عاصی رسیده است
مازیار طاولیپسندیدن3
بازدید300+
بغل باز کن که بندهی عاصی رسیده است کولهباری از نمک نشناسی رسیده است در باز کن که مثل من اینجا زیاد هست ترس از بی آبرو شدن اینجا زیاد هست در باز کن که عیب دلم برملا شده در باز کن که چارهی من کربلا شده بنگر که شب هوای عجیبی گرفته است کار غریبهای به غریبی گرفته است ای حضرت گلاب به بوی تو آمدم آغوش باز کن که به سوی تو آمدم آغوش باز کن که غریبانه آمده فرزند ناخلف به در خانه آمده آن خسته از رهم که رسیدهست با گناه در جمع توبه کردهام و در خفا گناه قحطی به شهرمان زده یا ایهاالعزیز خشکی به نحرمان زده یا ایهاالعزیز در دامن تو پر شده ذرات ریز من از دامنت مرا نتکانی عزیز من محتاج گریهام به خدا ظرف من کم است من ابر گریهام که نباریدنم غم است وا کن به روی چشم من این درب بسته را گریه کنیم مادر پهلو شکسته را بعد از نبی چقدر پرش درد میکند از بس که گریه کرد سرش درد میکند پهلوی نور لم یزلی را شکستهاند اهل مدینه رکن علی را شکستهاند ****** ای نخل بریده ثمر ای مادر کشته پسر ****** در میان شعلهها دلواپس زینب شدم دود بود و هرچه گشتم دخترم پیدا نشد