بغض کرد و گفت مردم! شعله ها از در گذشت
میثم مطیعیپسندیدن1
بازدید1.6K
بغض کرد و گفت: مردم! شعلهها از در گذشت بر سر دختر چه آمد، تا که بابا درگذشت زد به سینه، چند «یا زهرایِ» اشکآلود گفت بعد از آن، از چند و چون روضهی مادر گذشت روضهخوان رفت و به ظهر داغ عاشورا رسید من همانجا ایستادم، شعلهها از در گذشت من میان کوچه بودم، روضهخوان در کربلا آه، آن شب بر دل من، روضهای دیگر گذشت تازیانه رفت بالا و غلاف آمد فرود تیغ پشت تیغ از جسم علیاکبر گذشت شعله بود و محسن ششماهه و دیوار و در تیری آمد از گلوی تشنهی اصغر گذشت میخِ در بر سینهی پُر مِهرِ مادر حمله کرد آب دیگر از سر عباسِ آبآور گذشت «دستی نداری تا بگیرم از زمین پاشی میشه دوباره باز علمدار حرم باشی این بچهها دیگه نمیخوان آب، تورو میخوان میشه براشون باز سقا شی» ریسمان بر گردنِ حَبلُالمَتین انداختند قافله از بین غوغای تماشاگر گذشت ذکر حیدر داشت زهرا، مسجد از جا کنده شد ذکر حیدر داشت مولا، از دل لشگر گذشت درد پهلو، زخم بازو، فاطمه از پا نشست تیر و نیزه از تن فرزند پیغمبر گذشت من سراپا اشک بودم، طاقتم از دست رفت روضهخوان از ماجرای خنجر و حنجر گذشت روضهها اینجا گره میخورد، بابا رفته بود هیچکس اما نمیداند چه بر دختر گذشت