من کیم چون پاکبازان بر دل پاکان، مَکینم
حاج علی انسانیپسندیدن5
بازدید4K
من کیم چون پاکبازان بر دل پاکان، مَکینم غم ندارم زان که با اهل حقیقت همنشینم گاهگاهی چون نسیم صبحگاهان باصفایم گاهگاهی چون کلام عشقبازان، دلنشینم گاه در سوز و گدازم، گاه در راز و نیازم گاه در بحر معانی، گاه در اوج یقینم مرغ روحم زِ آشیان جسم در پرواز آمد یافتم بینای خلق اوّلین و آخرینم جمله موجودات را دیدم که در فخرند برهم هر یکی میگفت در فضل و شرف، من اوّلینم خاک گفتا: من حسین ابن علی را گردِ راهم آب گفتا: مِهر زهرا مامِ السّلطانِِ دینم باد گفتا: من مطیع و عشقباز کوی اویم نار گفتا: دشمنش سوزد به برق آتشینم گفت جبرائیل: هستم بندهی دربار آن شَه خواند میکائیل مدحش،گفت: عبدش را معینم سُفت اسرافیل دُر از لب که او را جان نثارم گفت عزرائیل با خصمش گَهِ مُردن به کینم بعد از آن گفتند: ای انسان تو با عشقش چه کردی؟ گفت من صاحب وصال عشق آن عشق آفرینم روز عاشورا به موجودات بانگ اُخرجو زد جز مرا کز مرتبت در کاخ اِجلالش مَکینم دست دادم، فرق دادم، چشم دادم، جسم دادم تا فدا گردید جان در راه آن نورِ مبینم آن یکی شد دستبوسش، دیگری شد پای بوسش آن یکی با عجز گفتا کیستی ای نازنینم؟ گفت من ماهِ بنیهاشم، سرور قلب زهرا شِبلِ حیدر، زادهی آزادهی اُمُّالبنینم بر شمایان بشارت باد، زهرا روز محشر آورد بهر شفاعت دستهای نازنینم را دست دادم در رَه دین تا که یزدان داد بالم با همه قدّوسیان طیّار در خُلد برینم روز محشر هر شهیدی میبرد حسرت به جانم چون که پرچمدار نورِ چشم ختمالمرسلینم گر بیارم روز مردی خَم به ابروی کمانم آیهی نصرُ من الله نقش بندد بر جبینم تشنه لب در آب رفتم، این سخن با خویش گفتم من چگونه آب نوشم شاه را عطشان ببینم مَشک را پُر کردم از آب و به خود گفتم که باید راه نزدیک برای خیمه رفتن برگزینم راه نخلستان گرفتم لیک از شمشیر دشمن قطع شد دست علَمگیر از یسار و از یمینم فکر کردم دست دادم، آب دارم، غم ندارم ناگهان دیدم که در رَه ریخت آب و سوخت جانم تیر زد بر مَشک آن خصمی که بود اندر کمینم دیگر از دیدار اطفال حسین شرمنده بودم تیر زد دشمن چشمم تا که طفلان را نبینم گفتم اکنون خوب شد، خوب است برگردم به خیمه ناگهان بر سر فرود آمد عمود آهنینم