برای جدّ غریبم مدام میگِریم
حاج حسن جمالیپسندیدن11
بازدید3.8K
برای جدّ غریبم مدام میگِریم ز داغ اعظم او، صبح و شام میگِریم اگرچه اشک دو چشمم تمام هم بشود ز دیده خون همه عُمرم تمام میگِریم طلوع فجر برایش که روضه میگیرم چو دیدگان شَفَق نیلفام میگِریم زمان ناحیهخواندن فقط محرم نیست تمام سال، ز داغ امام میگِریم تمام سال برایم محرم و صفر است چه در سفر چه حَذَر هر مقام میگِریم من و جداشدن از خیمهی غمش هیهات! به سوخته شدن آن خیام میگِریم به زخمزخم تن چاکچاک او سوگند برای آنکه شود اِلتیام میگِریم شبیه مادر پهلوشکسته با هر داغ خدا گواه که با هر سلام میگِریم قَسم به روضهی آوارگی خواهر او ز داغ کوفه فزونتر به شام میگِریم منم که مُنتقم خون جدّ مظلومام عَلَیالدَوام برای قیام میگِریم **** مارا گدای حضرت زهرا نوشتهاند اصلاً برای حضرت زهرا نوشتهاند **** روزی که بیدادِ سقیفه آتش افروخت بیت علی تا خیمههای کربلا سوخت **** زهرا اگر نبود، حسینی به جا نبود بی فاطمیه صحبتی از کربلا نبود ششماههی مدینه به خون گر نمینشست ششماههی رباب ز غصّه فدا نبود دستش نمیشکست به پای ولایتش دستی کنار علقمه از تن جدا نبود زهرا لباس آخرتش از بهشت بود سهم حسینِ فاطمه از بوریا نبود **** من از تو مُزد نوکریام را نخواستم تنها مرا به خاطر کمکاریام ببخش **** دخترم اِرثیهی غربت مادر مال تو پَر کشیدن مال من، این دوسه تا پَر مال تو داغ من مال علی، داغ علی هم مال من حَسَنین و غم این دو تا برادر مال تو خطبهخونی توی مسجد مدینه مال من خطبهخوندن توی کوفه مثل حیدر مال تو خندهی همسایهها تو بین کوچه مال من صدای هلهله و خندهی لشکر مال تو این سه تا کفن واسه من و علی و مجتبیٰ زینبم! پیرهن حسین بی سر مال تو غُصّهی میخ در و کشتن محسن مال من غُصّهی سه شعبه و حنجر اصغر مال تو بوسههای بیرمق این دَم آخر مال من بوسههای ته گودال برادر مال تو زخم بستر مال من، اشکای حیدر مال من یک هزار و چند تا زخم تن بیسر مال تو قتل و غارت مال تو، رخت اسارت مال تو دیدن بزم شراب و مِی و ساغر مال تو **** میان اینهمه لشکر چو بیکسم دیدند به اشک بیکسیام ناکسانه خندیدند **** پیراهنی که دوختهام بهر محسنم زینب! بگیر و بر تن طفل رباب کن **** بهاری داشتم بیتو خزان شد قَدی که داشتم بیتو کمان شد طلای من نصیب کوفیان شد عقیق تو به دست ساربان شد خبر داری مرا بازار بردند؟ میان مجلس اغیار بردند؟ **** باور نخواهی کرد با اَغیار رفتم با چادر پاره سر بازار رفتم