برای جبهه اذن از امام میگیره
میثم مطیعیپسندیدن10
بازدید2.3K
برای جبهه، اذن از امام میگیره ولی خواهش هاش، انگاری بیتاثیره هرچی میگفت، عمو میگفت نه اما قاسم ادب کرد ایستاد دست وپای عمو رو بوسید به گریه افتاد میون آغوش هم از حال رفتن انگاری که یه روح توی دوتا تن گرفت اذنش رو سینش به سینهی عمو چسبیده جای زره ببین کفن پوشیده گرفت اذنش رو (علی اکبر حسن، قاسم جان) 2 عزیزم قاسم تو صحرا مثل قرص قمر میمونه مثه حیدر شمشیرش رو میچرخونه چشماش بارونی بود وقتی که مثل باباش رجز خوند اومد انگار شیر جمل شد زنده به میدون اومد با نعره هاش لشکر و میترسونه یلای شام و سر جا مینشونه به باباش رفته چه ضربه های کاریه شمشیری صداش میاد چه نغمهی تکبیری به باباش رفته صدای زخمیش پیچیده تو صحرا عموجون دریاب من رو تو این واویلا عموجون خیلی خوشحالم من پیغمبر رو بغل میگیرم مرگ رو مثل عسل مینوشم برات میمیرم اکبر که جوشن داشت شد اربًا اربا قاسم فقط با یک کفن، آه دنیا شهید شد قاسم پاشو به سختی میکشه رو خاکها چشماشو با گریه میبنده مولا شهید شد قاسم (امانتی مجتبی پرپر شد) 2 عزیزم قاسم