بر لب من هم کمی عسل بگذارید
سیدمهدی حسینیپسندیدن16
بازدید2.3K
بر لب من هم کمی عسل بگذارید ... نام مرا در صف جمل بگذارید ... واهمه ام نیست از اجل بگذارید ... از همه کوچک ترم ، محل بگذارید ... نوبتی ام بود اگر که نوبت من هست ... گوشه ی خیمه هنوز طفل حسن هست ... رفته علی اکبر و هنوز نرفتم ... کشته شده اصغرو هنوز نرفتم ... داده برادر سر و هنوز نرفتم ... مانده عمو مضطر و هنوز نرفتم ... طاقت من کم شده است و رفته قرارم ... از پدرم دست خط و نامه ندارم ... وقت خطر خوانده ام همیشه عمو را ... شام و سحر خوانده ام همیشه عمو را ... من که پدر خوانده ام همیشه عمو را ... مثل پسر خوانده ام همیشه عمو را ... حال که تنها شده سپاه ندارد ... هیچ کسی بین خیمه گاه ندارد ... بی عمو عباسمان پناه ندارد ... رحم کسی بین قتلگاه ندارد ... من که نمردم خودم فدایی اش هستم ... یک تنه سرباز کربلایی اش هستم ... گرچه زره جز همین لباس ندارم ... من که از این کوفیان هراس ندارم ... ترسی از این قوم ناسپاس ندارم ... دیر شده وقت التماس ندارم ... عمه رها کن مرا ، به دل شرر افتاد ... گوشه ی گودال عمو به دردسر افتاد ... دیر کنم نیزه دار می زند او را ... دیر کنم آن سوار می زند او را ... حرمله بین غبار می زند او را ... دیر کنم شمر روی سینه نشسته ... روی حسینیه ی مدینه نشسته ... پنجه اگر می کشند گیسوی من هست ... زیر لگد های شمر پهلوی من هست ... چکمه اگر شد بلند ، این روی من هست ... بوسه زدم روی زخم او دهنم رفت ... در وسط گرگ ها که پیروهنم رفت ... زیر سم اسب هایشان بدنم رفت ... گفت عمو یادگاری حسنم رفت ... حسین ...