بدون عمامه میبردن یه پیرمردی رو از خونه
سید محمدرضا نوشهورپسندیدن29
بازدید8.8K
بدون عمامه میبردن، یه پیرمردی رو از خونه نفس نفس میزنه اما، از این جسارت دلش خونه کشیدنش چرا، پیاده بی عبا به زیر لب میزد، خدا رو هی صدا دعای آخرِ، مادر بیا بمیرم آقا تو رو با دستِ بسته بی هوا کشیدن خدایی سخته پشت مرکبا دویدن «غریب، امام صادق» رمق نمونده توی پاهات، داری میری انگاری از حال به زیر لب روضه میخونی، به یاد آقای توی گودال به سینه میزنیم، به یاد کربلا به یاد اون سری، که رفت روی نیزهها به یاد کوفه و، شام بلا به روی خاکِ تنِ برادری که سر نداره کسی ز حال مادرش خبر نداره «غریب، امام صادق»