ببین بند آمد نفسها سخنها
سایر ذاکرینپسندیدن2
بازدید700+
ببین بند آمد نفسها، سخنها ببین بازمانده نظرها، دهنها از این پس تمام است این در زدنها نیازی نباشد به این رفتن و آمدنها که میبیند امشب دلم پَر زدن را که میبینم امشب دوباره حسن را اگر آب دریا مرکَّب شود باز زمین از غزلها لبالب شود باز ادب پیش مدحش مؤدب شود باز رسیدهست جا پایِ زینب شود باز که زینب بگوید که ای جان من تو که بابُ الحسین و که بابُ الحسن تو دعا کرد میدان علَم برندارد در این معرکه یک قدم برندارد دعا کرد تیغِ دو دَم برندارد که لشکر سر از خاکِ غم برندارد فقط یال و کوپال یک سر بریزد فقط سر بریزد، فقط سر بریزد علی بین میدان که تصویر میشد چنان ضربههای تو تکثیر میشد زمان فرار همه پیر میشد که لشکر به خاکت زمینگیر میشد پناه حرم دست آبآور توست دعاهای زینب به پشت سر توست خدا این حرم را عجب دیدنی کرد پُر از دست خالی پُر از اَرمنی کرد وَ لطف تو را درد من گفتنی کرد دلم را به زلف تو پیوستنی کرد مرا دست خالی رها میکنی؟ نه مرا دور از کربلا میکنی؟ نه تو نورِ قمرهای امُّالبنینی دعای سحرهای امُّالبنینی تو شاه پسرهای امُّالبنینی یَلِ شیرِ نَرهای امُّالبنینی فقط بوسه زد روی بالت عزیزم فقط گفت شیرم حلالت عزیزم (سقای دشت کربلا اباالفضل)