در یازده بهارم تنها حسین گفتم
مازیار طاولیپسندیدن5
بازدید2.1K
در یازده بهارم تنها حسین گفتم یاد حسن که کردم یک یاحسین گفتم عمّه نوازشم کرد زیرا حسین گفتم به تو عمو نگفتم بابا حسین گفتم باید همه بدانند در زیر دِین هستم عبداللهم ولی من عبدالحسین هستم صلیالله علیک یا اباعبدالله... بی اکبر و اباالفضل دور تو بود خلوت گفتی بمان به خیمه گفتم عمو اطاعت عمّه مراقبم بود با صد هزار زحمت تنها زدی به میدان، آخر چقدر غربت! دیدم به قصد قتلت لشکر به راه افتاد تا پیکر شریفت در قتلگاه افتاد یک نیزه بین پهلو، یک نیزه در گلو بود دست کسی به ریش و دست کسی به مو بود با چکمه بر لبت زد آن کس که روبهرو بود دیدم در آن شلوغی، زهرا کدام سو بود یادمه هنوز اون آشوب، سینهای رو که شد پاکوب پیرمرداشونم با چوب تو رو میزدنت جمع شدی توی زیرانداز، کشتنت با هزار سرباز کشته بودنت اما باز تو رو میزدنت میسوزم واسه کهنه لباسی که نمونده برات میسپارم کار دفن تنت رو به زنای دهات گریه داره رگای بریدت قتیلالعبرات حسین یارالی آقا، حسین یارالی آقا یادمه پیروهن داشتی، یه عقیق یمن داشتی کاش میشد یه کفن داشتی، آرزو رو ببین بیسری و تنت اینجاست هر تیکهات یه جای صحراست چشممون به سُم اسباست جستجو رو ببین پریشونتر از هر کی تو صحرا وضع حنجرته پا کوبیدن نعلهای تازه، غمِ پیکرته روی سینهی نرم تو جای علیاصغرته حسین یارالی آقا