باور نمیکردم گذر هارو ببندند
سید امیر حسینیپسندیدن67
بازدید13.7K
باور نمیکردم گذرهارو ببندند من را که میبینند درها را ببندند خورشید بودم زیر نور ماه رفتم جان خودت تا صبح خیلی راه رفتم در شهر کوفه کوچهگردی کم نکردم این چند شب یک خواب راحت هم نکردم امروز جان دادم اگر جانت سلامت دندان من افتاد دندانت سلامت حالا که میآیی کفن بردار حتما ای یوسف من پیروهن بردار حتما حالا که میآیی ستاره کم بیاور با دخترانت گوشواره کم بیاور حیرانم اما هیچکس حیران من نیست باور کن اینجایی که دیدم جای زن نیست اینجا برای خیزران لب را نیاری آقام خدا ناکرده زینب را نیاری اصلا ببین گلها توان خار دارند پردهنشینان طاقت بازار دارند من راضیام انگشتر من را بگیرند وقت کنیزی دختر من را بگیرند این عاقبت من که عزیز آمدهام بود ای کاش در این شهر کسی خار نیاید نیزهای چرخ میزد و در شهر سر خورشید را تکان میداد کودکی هر بنفشه میچید و لاله لاله به آسمان میداد اگر از هرکسی که میترسید سر عباس را نشان میداد به غیرت سر بر روی نیزهها برخورد غبار چادر زینب به دست باد افتاد زینب زینب زینب جانم زینب زینب کوفه میا حسین جان، کوفه وفا ندارد کوفی بیمروت شرم و حیا ندارد