بالا بلند خیمه اذان گوی ریز ریز
علی اکبر زادفرجپسندیدن9
بازدید500+
بالابلندِ خیمه، اذانگوی ریز ریز افتاده است جان حرم در مخاطره پیداست از دهان پُر از خاک و خون تو با چکمهپوش قائله کردی مشاجره نگذاشت تا دوباره بگویی به من پدر این لختهخون جمع شده بین خرخره من با خودم کنار تنت حرف میزنم لطفاً سری تکان بده در این مذاکره لعنت به ابنسعد و پسرهای بُزدلش کردند پیش جسم تو بر من مفاخره دارد به اشک دیدهی من خنده میکند این نیزهای که کرده لبت را مصادره ترکیب صورت تو دگر مثل قبل نیست نه اَبرویت هلالی و نه چشم دایره گفتم دخیل ببندم به پیکرت هر جا که دست رفت رسیدم به پنجره امّا در این عبا که تنت جا نمیشود ایکاش بود چادر زهرای طاهره *** نمک زندگی من پسرم بود ولی نمک زندگیام را به زمین پاشیدند مجلس ختم گرفتیم کنار بدنت عوض فاتحهخوانی همگی رقصیدند