با سر و صورت زخمی از رو ناقه زمین خوردم
حاج موسی رضاییپسندیدن8
بازدید1.8K
با سر و صورت زخمی از رو ناقه زمین خوردم مثل گل بودم و حالا مثل یک لاله پژمردهم انگار نه انگار موی سرم رو گرفتن کشیدن انگار نه انگار تو صحرا دنبال من میدویدن انگار نه انگار دیروز سرت رو تو مقتل بریدن از این مَردم قلبم خونه آخه بابا میدویدم وسط خارا آتیشِ حرم رو سرم مونده بس که بابا صدات کردم روز و شب من رو آزردن از خدا من تو رو خواستم، اما از تو سر آوردن انگار نه انگار تو خیمه بودم که بال و پَرم سوخت انگار نه انگار با تازیونه همه پیکرم سوخت انگار نه انگار مثل سرِ تو بابایی سرم سوخت صورت زخمی، اشکم جاری گوشم پاره، دخترت درد کمر داره جای چکمههاش رو تنم مونده هر جا که رفتوآمد بود زیر مشت و لگد موندم تو خرابه تا زجر اومد اَشهدم رو بابا خوندم انگار نه انگار، غم دارم از دوریِ تو یه عالم انگار نه انگار هستم پریشون و آشفته حالم انگار نه انگار زخمیه پاهام و کم سنّ و سالم روی نیلی، ضربِ سیلی زجر و سیلی میزد فریاد دخترت روی زمین افتاد با مشت و لگد رو سرم ریختن