بازهم شب شده بر خواستهام لم دادم
محمد ابراهیمی اصلپسندیدن2
بازدید1.9K
باز هم شب شده بر خواستهام لم دادم این جوابیست که به نفس دمادم دادم علّتش صنعت شعریست اگر پاسخ را بر تنِ لفظِ دگر کردم و مبهم دادم در حرارتکدهی عیسویات پخته شدم از دَمِ دمبهدمِ تو چقدَر دم دارم دِرهم دَرهم تو فقر مرا زائل کرد بعد آن تکیه به دخل پُرِ حاتم دادم در کرمخانهی تو هر که بیاید شاه است این خبر را به همه عالم و آدم دادم مردهای بیش نبودم که به هوش آمدهام مثل فطرس زِ شراب تو به جوش آمدهام مهربانیِ تو را در همه جا جار زدم پا به جای قدم میثم تمّار زدم فصل حج آمده و دور تو ای کعبهی دل چند دوری مَثَل گردش پرگار زدم وحی آمد که تو مصداق اَنَا الحق هستی این چنین شد که سرم را به روی دار زدم تا بدانند همه یوسف زهرا آمد نرخ بالای تو را سر درِ بازار زدم یوسفی آمده و باز ترنج آوردند در خراباتِ وجودِ همه گنج آوردند فاطمه مثل صدف، گوهر نایاب تویی آفتاب و فلک و انجم و مهتاب تویی آن که مشغول عبادت شده همچون زهرا نیمهی شب روی سجّادهی محراب تویی در بزرگی و مقامات تو این بس، پسرِ شیر بَدر و اُحُد و خیبر و احزاب تویی نخل شعرم چقدَر واژهی تازه دارد سورهی فجر تویی و اولوالباب تویی به تو سوگند شعار همهی ما این است ما همه نوکرِ این خانه و ارباب تویی فاش میگویم و از گفتهی خود دلشادم از همان روز ازل اهل حسینآبادم موج ظاهر شد و کشتی نجات آوردند اندر این ظلمت شب آب حیات آوردند چه مبارک سحری و چه فرخنده شبی که برای همگان برگ برات آوردند حافظ از گفتن اوصاف تو مستأصل شد علّت این بود اگر شاخه نبات آوردند این چه سرّیست که در وزن کلامت وزنِ فاعِلاتُن فَعَلاتُن فَعَلات آوردند تا که پیغمبر ما کام تو را بردارد از دل کرب و بلا آب فرات آوردند از همان کودکیات کرب و بلایی شدهای خونبهای تو خدا شد که خدایی شدهای فطرس سینهی ما میل پریدن دارد بس که ششگوشهی زیبای تو دیدن دارد عطر سیب حرمت جلوه دو چندان کرده آن چنان که به سرش شوق وزیدن دارد خاک کوی تو دوای همهی محنتهاست تربت کرب و بلای تو چشیدن دارد