بازم قصه یکی بوده و یکی نبوده
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن4
بازدید1.4K
بازم قصهی یکی بوده و، یکی نبوده بمیره مادر، که از تشنگی لبهات کبودِه(۲) چشام، چه بارونی شده لبهات، چرا خونی شده(۲) قصهی بعد زدنات،دلِ آسمون و، میسوزونه نیزهی بلند تو، دل مادر تو میکشونه از میونِ نیزهها، لالایی برای تو میخونه اشکهام و، به پاهات میریزم راحت بخواب، عزیزم! لالایی، بهارم! لالایی، قرارم! حسین.... دیگه قلب من، برا مادری که آسون نمیشه دیگه درد من با لبخند تو درمون نمیشه رو نیزهها خنده نکن رباب و، شرمنده نکن یادگار کوچیکت، کنار مادر آوارهاتِ دستای لرزون به روی چونهی گهوارهاتِ ببین هنوزم لالایی رو لب مادر بیچارهاتِ توی دل این، بیابون مادر تو، بخوابون پسرکِ من کجایی؟!برام بخون، لالایی حسین.... گلِ پرپرم از آغوش من، جایی نمیره شبا که میاد تو رویای مادر، جون میگیره(۲) به سینهام شیر اومده اومد ولی دیر اومده(۲) روی نیزه دل من! وسطِ صدای توئه قصه دلم پریشونیِ موهای توئه سرت با من، ولی تنات روی سینهی بابای توئه زندگی برام، حرومِ کار مادرت، تمومِه عزیز دلم! کجایی؟!تو آغوش خدایی لالایی لالایی....